![]() |
![]() |
|
| لرزش یک برگ |
|
مطالعه موردی فصل ششم
محمدامین دهداریان ۸۸۲۰۷۱۰۲ ۱) استراتژی های Sturbuck مبنی بر فزایش دستمزد بعنوان اولویت اول و تمرکز بر روی ایجاد فضای دوستانه و مدیران بهتر در اولویت دوم در دقایسه با راه حل های Dominos مبنی بر انجام هر تاکتیک برای حفظ کارمندان و انتخاب صحیح تر نان و یا ترغیب آنان با ایجاد فضای پیشرفت و تمرکز بر کیفیت مدیر فروش و نیز انجام تست هایی برای بررسی کیفیت متقاضیان استخدام و دادن جوایزی برای پربازده ترین کارمند راه های ضعیف تری به نظر می رسند. دادن پاداش بیشت گرچه می تواند در کوتاه مدت تاثیر گذار باشد ئلی موجب فرهنگ سازی نشده و تاثیر خود را از دست خواهد داد. اما ورش های پیشنهاد شده توسط Dominos تاثیرات بلند مدتی می توانند داشته باشند. زیرا به مفاهیم کلیدی تری همچون کیفیت مدیر فروش و انتخاب صحیح کامندان می پردازند که قابلیت اعتماد پذیر بودن این برنامه ها را افزایش می دهد. ۲) شرایط بومی و اقلیمی و مسائلی از قبیل سیستم بسته بندی و بازاریابی گرچه مفاهیمی مهم محسوب می شوند ولی نسبت به کیفیت افراد در درجه دوم اهمیت قرار می گیرند و زمانی مثمر ثمر خواهند بود که پایه های تجارت محکم باشند. بدین صورت که مجموعه مدیریتی لایقی داشته باشد. بنابراین مدیر فروش تاثیر شگرفی در امر کاهش اشتباهات دارد چرا که کاهش این امر نیاز به آموزش صحیح و فرهنگ سازی و مدیریت هدفمند دارد که تنها از طریق تغییرات مکانیکی حاصل نمی شود بلکه به ارتباطات و تعاملات انسانی نیاز دارد. ۳) در مود Affective component که به مسائل عاطفی و روانی می پردازد روش ایشان بیانگر احساس مثبت وی در رابطه با مدیریت و ارتباط با کارمندان است. یعنی احساس می کند که با تغییر ساختار منابع انسانی می تواند بر این مشکل غلبه کند. در بحث Cognition که به طرز فکر فرد به این مورد می پردازد وی این گونه می اندیشد که تنها با افزایش دستمزد نمی توان مسئله را حل کد زیرا این امر فرهنگ را تغییر نمی دهد. بنابراین به روش هایی می پردازد که مبتنی بر علم و آموزش محوری می باشند. در مورد Behavorial Component که به شکل رفتاری می پردازد نیز وی به برخورد با مسئله پرداخته و و افرادی را انتخاب می کند (از طریق تست) که بیشترین بازده را داشته باشند و این دستاورد ها را بکار می بندد. یعنی با داشتن احساس و تفکر کثبت در مورد منابع انسانی و مدیریت به انجام تست پیش از استخدام و یا تمرکز بر نقش مدیر می پردازد یا نام بخش منابع انسانی را به People first تغییر می دهد. ۴) مورد اول حالت رضایت یا عدم دضایت در مورد مسائلی است که اشتباه در محیط کار را افزایش می دهند. یعنی شناخت عواملی که موجب می شوند کارمندان مرتکب این اشتباهات گردند. مثلا اگر بدانیم که پایین بودن دستکزد یا کوتاه بودن زمان استخدام موجب توجه اندک به آن می شود با افزایش دستمزد یا حفظ کارمندان می توان بر این مورد غلبه کرد. در مورد فاکتورهای اجتماعی (Subjective Norm) باید تاثیر اجتماع بر رفتار را بررسی کرد مثلا با علم به وجود پیشنهادهای کاری بهتر و یا مشاهده رفتار سایر کارمندان در محیط کاری می توان شناخت لازم را بدست آورده و معضل را برطرف کرد. در مورد سوم که به میزان کنترل رفتار اشاره دارد عواملی چون تجربیات گذشته و نحوه برخورد با کارمند مورد توجه است که با روش هایی هم چون گزینش و آزمون ورودی می توان این مورد را نیز برطرف کرد. ۵) با توجه به عناصری که در امر تعهد اهمیت دارند باید در رابطه با Affective commitment بایست ابتدا کارمندانی را استخدام نماید که تضاد ارزشی با سازمان نداشت باشند و از سوی مدیر شرایط باید راضی کننده باشد. در مورد Continuance commitment باید شرایط پیشرفت و مزایایی در نظر گرفته شود تا اشتباهات به خداقل برسند و برای تغذیه منابع انسانی نیز باید راه حل هایی نظیر کیفیت استخدام مهیا گردد. در مورد Normative Commitment نیز با افزایش اعتماد متقابل بین مدیریت و کارمندان از طیق عمل کردن به تعهدات می توان به خواسته ها دست یافت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:23 توسط بوی باران |
|
|
هیچ وقت پاک کردن را دوست نداشتم، ترجیح می دادم خط بزنم تا لااقل چند خط درهم اعلام کنند که من بودم. من همیشه متهمم به قضاوتی زود هنگام ، که حاصل لحظاتی خط خطی است ، مثل همیشه اتهامم را قبول می کنم. یک روز از آبی کاشی ها شروع کردم ، یک روز از همهمه پرستوها افسانه ساختم و همبازی شدم ، یک روز دور نوشتم : مثل یک قطره پاک ، افتاد توی اقیانوس ، فکر کنم دیگه هیچ وقت نبینمش، وامروز می نویسم ، شکوفه های بهار نارنج می ریزند . این غمناک نیست ، این پایان نیست. (( چه خوب یادم هست ، عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد ، وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت .)) هنوز هم باور می کنم ، هنوز هم همهمه پرستوها مستم می کند ، هنوز هم هستم ، اما تا ابد ، یک گمشده دارم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:22 توسط بهاری نارنج |
|
|
اومدم بنویسم: اولین پرستوها رو دیدم.حالا پرستوها منو یاد چیزای خیلی قشنگی میندازن.حالا پرستو برای من یه اسطورست.
اومدم بگم پرستو دلمو گرم میکنه , گفته بودم پرستوها با رفتنشون شمع ها رو خاموش کردن و .. اومدم بگم خداحافظ به خاطر نشکستن حرمت خاطره پرستوها اما... می گم بهار فقط فصل شکفتن شکوفه ها نیست , سلام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:53 توسط بهاری نارنج |
|
|
خورشیدی که در پس پرده گاه خود را پنهان می کند نیز مرا هوایی ابری و دل نشین می آموزد تا با خفای خود برایم درسی از نشاط طبیعت داشته باشد... از سکوت درس ها آموخته ام که کلام را گاه ملازمی است بنام تفکر٬ کلامی که گاه تنبیه می کند و گاه راه حل را می آموزد. همراهی که گاه با نگاه خویش یاریم می کند تا در سکوت خویش غوطه ور باشم٬ گاه دستم را می گیرد تا از فراز و نشیب های پر خطر مصونم دارد و به صحرای امن زمین بازم گرداند٬ گاه نگاه مرا می خواهد تا از عصاره چشمان پرخیالم پی به اسرار درونم برد و گاه کلامی می طلبد تا خود را متقاعد سازد و مرا آرام از غلیانی که خود از آن بیخبرم و در پس پرده نگاهم نهفته است... آرام ساز وجودی را که در سکوتش نیز تشنه آرامش است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:2 توسط بوی باران |
|
|
کاش آن چنان باشی که ارامش در انگشتانت لانه کند ، شادی در چشمانت برقصد ، موسیقی از تار دلت خیزد ، سبزی چمنزاران در در لبخندت بدرخشد ، آبی گاه گاه ناب آسمان در کلامت باشد. کاش آن چنان باشی ، لحظه ها را چون انار ، دانه دانه ، با لذت بجوی. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:55 توسط بهاری نارنج |
|
|
بنام شناختی که مرا حکمت آموخت. بنام وجودی که مرا نیازی بخشید تا ناخواسته هر روز بی قرار نگاهی باشم که با لبخندش مهیای زندگی کردن باقی بمانم. بنام نوری که روز را برایم معنی کرد و شب را تفسیر. بنام خدایی که این بار شنیدن نامش نه ترس را در یادم زنده می کند و نه عبادت و فریضه و نماز شب را به یادم می آورد. بنام خدایی که تنها نگاه می کند تا درک را با چشمانی بسته به من بیاموزد. دیدنی که هربار برایم درسی از جنس شناخت بهمراه دارد... چقدر حس تشنه ماندن در صحرایی که هر ذره خاکش بوی باران بهمراه دارد دردناک است. چقدر نفس گیر است دیدن ردپای هاجرواری که از عشق آب می جوشاند و از ایمان مهر مادری را. چه می گویم که مهر خود ایمان می آورد. شناخت خود ذره ذره طاعت را می سازد . طاعتی که باز هم عشق را رقم می زند و نیاز را فریاد... خدایا چگونه بر شناخت فریاد زنم که اشک های نماز شبم از خاکساری و نیاز نبود. به پاس نگاه بود. تنها دستی را باور دارم که محتاج دست من نیست. مرا می گیرد تا باز هم عشق تو را بیاموزد. عشقی که این چنین لرزه بر اندامم افکنده و شرمسار از دیدن و باور نکردن حس نیاز را برایم زمزمه می کند. دست های رو به آسمانم تنها ارزش می خواهند. لیاقت می طلبند. خدایا به کدامین گستره قدرتت پناه برم از بی طاقتی که راز نادانی را نزد خویش می بینم و بس. تو پناه ده از عدم شناختی که برایم نه نور را روشنی بخش قرار داده و نه شب را روشن. کار من از دست به آستان تو بلند کردن هم گذشته که دل از تماشا سوخته را یارای سر بلند کردن هم نیست. چه رسد به تمنا کردن. چگونه بر وجود خویش بنگرم که امشب مهیای بهترین نگاهم . بهترین منظره... بارالهی... امشب به جستجوی نیازی آمده ام که مرا همواره در مسیر تقلای وجود تو نگه دارد. شور تمنایی به من ارزانی دار تا بر عطش خویش استوار بمانم که تنها نشان تو را کم دارد شب های بی طاقتی من ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:37 توسط بوی باران |
|
|
دست روی دلم بگذار تا باور کنی التهاب بارورشدن را، دستم را بگیر تا درک کنی شور دیدن را، چشم های معطر به نگاهی زیبا را ببین تا تجربه کنی سوز عاشقی را... ... این راه را تجربه نکرده ام تا دوباره به گذشته پیوند خورم که می توان نهاد را از نو سرشت. خدایا، به کدام قبله زیباییهایت نماز برم که مرا توان سپاس هم نیست؛ مرا از خود گرفته ای؛ از خاکی که باورهایم بدان پیوند خورده بود؛ مرا بازنگردان که بر جدایی کلام هم نتوان راند. پروردگارا، چشمان تشنه ام به امید باران روشنایی نزدت مانده اند، مرا در تاریکی جهل خویش رها مکن که به امید بینایی قدم در راه دوباره نهاده ام. معبودا، به کدامین طرف در گستره ی عبودیتت فریاد برآورم که همه بغض ها در درونم نهفته اند و نگاه دوباره تو را می طلبند.. تو مرا ببین که ندیدن من از گستاخی ام نیست؛ از خیسی چشمانم است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:13 توسط بوی باران |
|
|
یه روز با صداي شادشون بيدار مي شي ؛ حضور بهارو با همه وجودت حس مي كني و مي بيني انتظارت به گل نشسته. پرستوها هميشه پر سروصدا ميان و چشماتو رو به آسمون مي كنن. يه روز كه به خودت مياي مي بيني يه چيز توي لحظه هات كم داري.حس مي كني دلت خيلي واسه پرستو تنگ شده. پرستوها هميشه بي سروصدا مي رن. وسط كاسه چشمات تصوير يه پرستو مي شينه و باز هم منتظري.منتظر يه پرستو كه رفته يه جاي خيلي گرم. خيلي ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 16:37 توسط بهاری نارنج |
|
|
از چه برایت بگویم که خود تشنه تر از همیشه در انتظار شنیدنم... دیگر مجالی برای احساس روح خویشتن هم باقی نمانده که اشکی غریب با همیشه امانم را بریده و جایی برای دیدن باقی نگذاشته است که من روزهاست محکوم به دیدنم و در حسرت یک نگاه می سوزم... برایت چه بگویم که به صدای قلبت گوش بسپار تا به حرمت سکوت من پی ببری... " خدایا این چه دردی است که برای درمانش مرا به نزد خویش فراخوانده ای..." |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:22 توسط بوی باران |
|
|
ساعت ملاقات نزدیک بود؛ باز هم همه حرفها و اتفاقات خوب این چند روز رو توی ذهنم مرور کردم تا برایش تعریف کنم. این وقتها آدم از دست روزگار کلافه میشه چرا که نه میتونه برای کسی که بهترین دوستشه برای رعایت حالش درد دل کنه و نه خوبه که همه مشکلات رو توی خودش بریزه و حال من این طور بود. نمی دانم چرا ولی فکر می کردم کسی که به عیادت احتیاج داره منم نه اون. از وقتی بیماریش شدت گرفته بود و دکترا هم قطع امید کرده بودند همش حس می کردم که اون داره به من امید میده، حس می کردم جای خالیش تاثیر بیشتری از بودنش داره، چرا که وقتی بود هیچ استفاده ای ازش نکرده بودم و حالا فکر رفتنش هم آزار دهنده بود؛ شاید هم اینکه هر روز شاهد درد و رنج کسی بودم که یه عمر غمخوار همه بود منو زجر میداد. کسی که هیچ وقت از اصول اخلاقی که تو ذهنش بود تخطی نکرد. گاهی وقتا حتی جرئت نمی کردم بهش بگم دیدی حالا هی دم از حکمت خدا و عدالتش می زنی حالا عدالتش رو در مورد خودت و زندگی آدمی که به قولش برای رضای اون کار می کرد رو تحویل بگیر، چون مثل همیشه یه لبخندی بهم می زد که همه موهای بدنم سیخ میشدند. ولی با خودم که فکر می کردم می دیدم که حتما حق با خودمه اگه به قول اون مرگ حقه پس چرا به حقش نمی رسه؟ اون تاوان چه اشتباهی رو داره با درد خودش پس میده؟ چه چیزی رو باید تجربه کنه یا چی رو باید یاد بده تا بالاخره خلاص بشه. اصلا این چه عدالتیه که بهترین نمونه ی عدلی که می شناختم رو این جوری مشمول بی عدلی می کنه؟ با همه این تصورات به درب اتاقش رسیدم و رفتم تو، مثل همیشه آروم دراز کشیده بود و داشت با خودش فکر می کرد. وقتی می دیدمش بی اختیار استرسی رو تو خودم حس می کردم چون فکر می کردم برای همه خیالات و سوالات خودم همیشه جواب های درستی هست. بهش گفتم : مثل همیشه خوبی؟ گفت: بهتر از همیشه ولی این بار بذار من تعریف کنم تا بهت اثبات کنم که فقط تو از دنیا خبر نداری. پریشب دیدم هر کاری می کنم خوابم نمی بره. تقلا هم بی فایده بود خوابیدن نداشتم. صدای شب خودش به تنهایی لذت یک خواب خوب رو بهمراه داشت. وقتی کنار پنجره رفتم دیدم که صدای خش خشی میاد خوب که نیگا کردم دیدم که یه چیزی داره کنار پنجره تکون می خوره. وقتی پنجره رو باز کردم دیدم که یه گنجشک بالش زخمی شده و کنار پنجره افتاده خودش رو هم به پنجره می زنه تا بتونه بیاد توی اتاق و از سرما در امون باشه. منم آوردمش داخل و گذاشتمش توی این جعبه. بیا ببینش؛ جعبه ای رو از زیر تخت درآورد و بهم نشون داد. یه گنجشک که سالم هم به نظر می رسید اونجا بود. گفت پرستارا اجازه دادن پیشم باشه فکر کنم که دیگه بتونه پرواز کنه.. وقتی از اونجا خارج شدم بازم حس عجیبی داشتم. امروز هیچی نتونسته بودم تعریف کنم. آرامشش همیشه برام جای سوال بود. تحت این همه درد و فشار هیچ وقت از دست این جبر و بی عدالتی شکایت نمی کرد. وقتی رسیدم خونه اصلا حوصله نداشتم. به خودم گفتم این منم که باید بیشتر ببینم چون با اوضاعی که دارم حتما کار من اشتباه بوده که اون این قدر آرومه و من این طوریم. کم کم داشتم پی می بردم که درد آدم ها هم می تونه چیزهایی واسه یاد دادن داشته باشه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:4 توسط بوی باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 فروردین 1387 اسفند 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| نویسندگان |
|
بوی باران بهاری نارنج |
|
RSS
|